نجوایی با خدا

«نجوایی با خدا»
سخن بر ناصواب هرگز نمی رانم
به تعبیری که شاید زین کلام برخیزد نمی دانم
خدایا تا نفس در سینه می آید
قدم بی اختیار و مست می راند
گهی در کوره راه می ماند
که غافل چون تو را در یاد می بازد
گهی بر سنگ و خار و آب می تازد
اگر داند که روحش چون تو می نازد
خدایا راه تو با چشم سر تاریک و
هر دم ناله ها دارد
نگه جز یک قدم آنسو نمی خواند
نمای دور, ابهام و به نزدیکش
کمین دام و شیطان را نمی داند
مرا چشمی بده تا دل, عیان بیند
هر آن خواهی تو, آن بیند
مرا صبری , قرار از کف برون ناید
توان عهدی که خوبان با تو آن باید
در این گود و حریفم تو, تماشا مردمان جمع اند
اگر پشتم به خاک آسوده می داری
تو دانی چون نظر بر من چرا داری
خدایا هر که در راه تو بود
بشتاب رفت
هر که در غیر مسیر تو دوید
در راه ماند
خدایا بزم تو,مهمان سفارش می شود
گر ننوشد جام مستی
یا به آهنگی نرقصد, مرده است
هر که این مجلس عیش تو نیاورده تاب
در همان خلوت تاریک زمان مانده خواب